منوچهر خان حكيم

123

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

يك نظر ديدم [ و ] صد تير ملامت خوردم * دانه ناچيده [ و ] در دام بلا افتادم پس شمسه گفت : اى خواجه ! ديگر از آن نوع دانه‌ها دارى ؟ برق گفت : در حجره دانه‌هاى خوب دارم مگر در سر كار شما به هم رسد مانند آن سنگى . شمسه گفت : اى خواجه ! من قيمت اين دانه‌ها را صباح به تو مىدهم به شرط آنكه آن دانه‌ها را به يارى و قيمت ايشان را يك جا بگيرى . برق گفت : بنده اين چند دانه را پيشكش ملكه كرده‌ام و فردا دانه‌ها را كه به خدمت بيارم ، هرچه پسند خاطر تو است بردار و به بنده قيمت بده . پس برق شمسه را وداع كرده بيرون آمد . اما نسيم در شهر سيّار بود . از يكى پرسيد كه : صلصال خان در كجا مىباشد ؟ آن ختايى گفت : گاهى به غار افراسياب مىرود ، دو ماه در نزد مادرش مىماند و گاهى به چاه عزازيل مىرود و در خدمت ماروس [ مهروس ] و منهاز مىباشد ( 76 ) و اكثر اوقات در ختا مىباشد . نسيم گفت : حالا در كجاست ؟ گفت : پيش مادرش در غار ؛ كسى كه با ياران غار آشنايى داشته باشد مىتواند او را ديد و الّا محال است . اما به هيچ‌وجه من الوجوه آدميزاد در آنجا ميان خود راه نمىدهند ، در چاه عزازيل هم اين صورت دارد ؛ چرا كه اولاد جان ابن جان در آن چاه مىباشند و با آدمى رام نمىشوند . القصّه ، نسيم با خود گفت : مىبايد به نزديك غار رفت ، شايد كه دخلى در غار نمودن و از اوضاع صلصال خان خبرى گرفت « 1 » ، كه مهتر دوران نشان غار را از آن مرد پرسيده متوجّه غار شد . چون قدم در صحرا نهاد ، آهويى را به نظر درآورد كه از شير سفيدتر بود . مهتر دوران ، تيرى در بهر كمان پيوسته ، سر در دنبال آن آهو نهاد . چون پاره‌اى درپى آهو دويد ، تير را گشاده داد كه بر شكم آهو خورد و چوب تير در شكم او نشست . آهو تير را برداشته ، خود را در ميان درّه‌اى انداخت . نسيم در عقب آهو به همان درّه درآمد . غارى به نظر درآورد كه در آن را سنگ‌چين نموده‌اند و روشنى از روزنهء او مىنمود . مهتر دوران آن سنگ‌ها را بر يك جانب او ايستاده و چند صفّه از دل زمين كنده و هفتاد خم خسروى زر و جواهر در آن صفّه موجود بود . در بالاى خم طشتى نهاده و درون هر طشتى دانه‌اى گوهر شب چراغ نهاده كه روشنى آن غار از عكس آن گوهرها بود

--> ( 1 ) . گرفت : گرفتن .